رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

سومین پاییز زندگی رادوین

1393/7/1 10:32
نویسنده : رومینا
330 بازدید
اشتراک گذاری

روزهای ساده ولی پر از هیاهویی رو طی میکنم .

شبهای سرد ٬ شمع های روشن ٬ گرمای مطبوع خونه ....پاییز زیبا با اون خنکی تازه و دلچسبش که داره جا به جای حیاط خودنمایی میکنه .

طبیعت زیبای پاییز با اون رنگهای قشنگش من رو بیشتر و بیشتر عاشق میکنه 

یه لیوان چایی داغ ...دنیای پاییزی من رو حال و هوایی داده .

سردمه ولی ته دلم داغ .

دلم گرم و حالم صبور و روحم مطمین .

چقدر احساس خوبی دارم .

احسان در حال درس خوندن  ....نفس من د رحال بازی  خوابیده ....و من دارم برای عشقم مینویسم 

 امروز اول مهر هست  به حس قشنگ و زیبایی دارم .

 

 

 

  • کاملا بزرگ مرد کوچک شده ....باورم نمیشه .
  • از لگن منتفر هست
  •  
  • همیشه و همیشه مثبت ازش سوال میکنم : رادوین  باید دوش بگیره ٬ درسته ؟ و منتظر پاسخ مثبت هستم  .
  •  
  • دونه انارم صبور هست ...دقیقا عین مادرش ! وقتی بهش میگم مامی جیزه ...منتظر باش . دوتا دستش رو تو هم میکنه و به ظرفش خیره میشه تا مامی به راحتی خنکش کنه .
  •  
  • هنوز روزی هزار بار میپرسه :? what is this   ( این چیه ؟ )
  •  
  • متاسفانه غذا پایین نرفته آب میخوره ! 
  • ازش میخوام هر روز به من توضیح بده که چی کار کرده و چی خورده . در کل خیلی باهاش حرف میزنم .حتی صبحها بهش میگم مامی خواب چی دیدی ؟ اونم  هر روز راست و دروغ میگه 
  •  هبچ وقت فکر نمیکردم اینطور  عاشق بشم .   عشق به همسر و عشق به فرزند . خدایا ممنونم 
  •  
    روحم  بزرگ شده ....جسمم در شگفتی روحم مونده ! 
  •  
  • دیشب به همسری گفتم  خیلی هوس  سمبوسه کردم   و  رفتم  خونه مامانم  همین که اومدم دیدم احسان برام نامه نوشته و غذا رو درست کرده  خیلی  خوشحالم کرد . خیلی هم خوشمزه شده بود.خوشمزه

اینم از متن نامه اش خندونکبغل

 احسانم ممنونم ازتبوس

 دبروز رادوین تو به حرکت غیر منتظره  واقعا من رو   شوکه کرد. چشمک

 تو پوشکش   پی پی کرده بود و  من گذاشتم تا کامل دستشویی بکنه بعد بشورمش  . تو این  فاصله  داشتم  به کار اشپزخونه رسیدگی میکردم که  با صحنه ایی مواجه شدم گریه پوشکشو دیدم تو دستش هست و داره  تو اتاق خواب میچرخونه و همه  محتویات داخلش به گوشه ایی ریخته شده گریهتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

 سریع بغلش کردم بردم حموم  شستمش  بعد  کل اتاق رو    شوما ریختم  و با تی  پاک میکردم و فرش هم شستیم .   واقعا حرفی برای گفتن  نداشتم    و باید این رو هم تجربه میکرد . با خونسردی تمام   کارها رو انجام دادم  البته از خودش هم کار  کشیدم  مسول ای اوردن  رادوین بود و شوما رو برام میاورد . و گزارش کار رو  رو هم به همه میگفت .  ولی برامون یه خاطره شد خنده جالب اینجاست که میگفت  میمینا  دوبین  عکس.  و میخواست از شاهکارهاش هم عکس بگیره خندونک  تو این موضوع احساس کردم که از پوشک  دیگه خوشش نمیاد  و میخواد پوشکش رو باز کنه . 

 همه بچه ها این کا ررو تجربه کردنقه قهه

 

نفسم شدیدا حس مالکیت پیدا کرده و خیلی خوب حرف میزنه که خوب توی این سن طبیعی هست .

اگر شما هم مثل من یک کودکی درسن 2 تا 4 سالگی دارید کاملا به خوبی می دانید منظوربحث من چیه در این مرحله   به زبون ساده بگم صبر ما به عنوان پدر و مادر واقعا به آزمایش گذاشته می شود

در  این مرحله ی سنی است که اساسا فرزندان ما  بزرگ میشوند  و تبدیل به موجودات مستقلی با مهارت و اعتماد به نفس های خاص  میشنوند .

 حس کودکان توی این سن می توانند بسیار غیر عاقلانه  باشند .

گاهی اوقات میگم یعنی چی ؟ کارشون صحیح هست یا نه ؟

این که گاهی اوقات با مامی  ( بیشتر هم با مامی ) سر به سر میزارن مثلا سره غذا خوردن ، لباس پوشیدن ، مسواک زدن .... یا مثلا در سوپر مارکت و سر به سر گذاشتنهاشون ...نه ! تصویر کودکم همونی هست که در کتابها به نام سن خودمختاری نوشته شده است .

گاهی همه چیز رو در آن واحد میخواهد و تازه چیزی رو میخواهد که خود انتخاب کرده است .

پدر و مادر عزیز ...باید صبر رو پیشه کرد ...

تو این مواقع من که فقط نفسی عمیق میکشم و به خودم مسلط میشم و با آرامش نگاهش میکنم ( گرچه سخت هست )به اطرافم توجهی نمیکنم ....این که مردم چه فکری میکنن برای من مهم نیست . برای من مهم این است که کودکم در نگاهم خجالت و خشم را نبیند . دلم میخواهد آرامش چشمهایم  برایش آبی شود در روی آتش. .

کودکم رو در مراحل بیشتر در  آغوش میگیرم ٬ بیشتر باهاش حرف میزنم ٬ سعی در قانع کردنش دارم با منطق.به آرامی روی پاهام میخزد و تو اون حالت باهاش دالی میکنم

متنفرم از مادرهایی که برای خاموش کردن کودک لجبازشون دست کودک رو میفشارند و و به زور روی سنگهای سرد فروشگاه کشان کشان از فروشگاه خارجشون میکنند

 مادری یعنی صبوری ...یعنی عشق ..یعنی آرامش ..یعنی بودن  

کودکانمون رو به پروازند ....با خشمهای الکی پر پروازشون رو نشکنیم 

فرصت بدیم 

برای آرامش خودمون  روزهای تعطیل باهاشون بخوابیم 

 فقط باید  باهاشون  زیاد حرف بزنیم 

زیاد خودمون رو خسته نکنیم و انرژیمون رو برای مسایل بزرگتر نگه داریم   

بوسز3مهر عروسی دختر عمه ام هست و خودمون رو داریم برای عروسی  اماده  میکنیم  

بوس و جمعه 4 مهر هم تولد منین  جون دعوت هستیم . و  از اینکه  بین دوستان  روزهای خوبی رو داریم  خوشحالیم .

 

 

پسندها (6)

نظرات (19)

شکوفه،مامان مانی و پانی
1 مهر 93 11:18
سلام دوست با احساس من. فقط میتونم بگم که عاااالی بود. لاییییک،لاییییک خیلی استفاده کردم از نوشته هات.ممنونم عزیزم.
رومینا
پاسخ
سلام عزیزم خوبی شکوفه جو ن خواهش میکنم گلم .
عاطفه مامن ستیا
1 مهر 93 14:24
آره پاییز هم اومد و من بیصبرانهههههههه در انتظار بارونشمهنوز که خبری نیست ولی امروز خیلی خنک شده و باد خنک در حال وزیدنه خیلییییییییی حال میدهاین شاهکار رادوین جونو ستیا هم انجام داد البته خدارو شکر پی پی نکرده بودآخ جون عروسیییییی تولددددددددد منم میخوااااااام ایشالله خوش بگذره
رومینا
پاسخ
هوا خیلی خوبه عزیزم الان جون میده ادم بره شمال کنار دریا تنی به اب بزنیم مرسییییییییییی عزیزم ببوس گل دخترتو
مامان
1 مهر 93 15:16
وای چه چیزی رو تجربه کردی.... چند وقت پیش تجربش کردم اما نه به این گستردگیییی. دست همسری هم درد نکه.نوش جونتون.
رومینا
پاسخ
مامان گل پسر
1 مهر 93 15:16
سلام رومینا جون.. کاملا با حرفات موافقم.. بعضی وقتها با صدای بلند میگم خدایا بهم صبر بده، این روزها به سرعت برق و باد میگذره و کوچولوی عزیز من بزرگ میشه، بهم طاقت بده تا بازم لبخند روی لبام باشه و خسته نشم.. همزمان ساتیار رو هم تاب میدم.. شوهر و پسرام بهم میخندن و اینجوری اونها هم از کوره در نمیرن و توقعات (حتی بیجای) ساتیار رو تحمل و اجرا میکنن..
رومینا
پاسخ
اره واقعا مامانی همینطوره . من گاهی اوقات اینجوری میگم . خدا حفظشون کنه
مامان گل پسر
1 مهر 93 15:17
از کار آقا احسان تقدیر میکنم..
رومینا
پاسخ
مامان مهراد
2 مهر 93 10:36
پاییزتون قشنگ . عشقتون پایدار.
رومینا
پاسخ
مامان مهراد
2 مهر 93 10:37
جدیدا در مورد استقلال طلبی و حس لجبازی این سن بچه ها خیلی مطلب خوندم و از مطلب شما هم خیلی استفاده کردم.... مرسی
رومینا
پاسخ
ممنون مهری جون خیلی لطف داری عزیزم . از مطلب خصوصی ات هم تشکر زیاد میکنم به روی چشم من در جریان نبودم
مامان مهراد
2 مهر 93 10:40
خصوصی
شکوفه،مامان مانی و پانی
2 مهر 93 11:54
سلام عزیزم.خوبین؟ به به سمبوسهدستشون درد نکنه آقا احسان. امیر هم آشپزی میکنه.خداییشم دست پختش عااالیه اتفاقا سمبوسه هم درست میکنه. وااای.کار رادوین شاهکاری بوده ها!خداییش من که فکرشم نمیتونم بکنم که مانی این مدلی شیطنت کنه.البته خوشبختانه همچین کاری نکرد.ولی این یه هشداااررر بود که به وقتش حواسم به پانی باشه ببوس گل پسرمونو. راستی منم بالاخره موفق شدم و آپ کردم.
رومینا
پاسخ
سلام شکوه جونم . واقعا مردها اشپزیشون 20 هست من خودم خیلی از اشپزی احسان راضی ام البته گاهی اوقات من دراوری یه چیزی درست میکنه ولی خوشمزه میشه . اره کار رادوین حسابی شوکم کرده ولی خنده ام گرفته بود از ش میام وبلاگت
سحرمامی آرتین
2 مهر 93 12:07
سلام عزیزم مث همیشه عالی وپراحساس و... وقتی میام وبت ومطالبومیخونم.توذهنم همش خودم وآرتینوحس میکنم. دوستتون داریم رادوین عزیزروببوس
رومینا
پاسخ
ممنون عزیزم
مامانی رادین
2 مهر 93 19:54
امیدوارم پاییزتون رنگارنگ و بارونی و با خوشی همراه باشه دست اقا احسان هم ندرده مرد من که تا حالا برام اشپزی نکرده یه بار تو مجردی نیمرو درست کرده هیچ کس نخورده و ریختن بیرون وااااااااااای عزیزم با چه صحنه ای روبه رو شدی رادین اولین بار که باز بود ریخته بود رو سرامیک مادر شوشو و هیچی هم نگفته بود مادر شوهرم از دور دید گفت اون چیه رفتیم جلو هیییییییییییییییییییییی
رومینا
پاسخ
ممنون عزیزم حالا احسان اگه خودش دوست داشته باشه حسابی کار میکنه ولی اگه نخواد بکشیش پا نمیشه اره عزیزم حسابی واسم کار درست کرده بود
نیکــو
2 مهر 93 21:58
رومینا جون مشکلت برای ورود به وبلاگ کسرا حل شد ؟؟ عجیبه تا حالا هیچ کدوم از دوستان برای ورود مشکل نداشتن
رومینا
پاسخ
نیکو جون دستم به دامنت چی کنم اخه اصلا برام باز نمیشه یعنی باز میشه دوباره خود صفحه بسته میشه هیچی نمیتونم ببینئم
آویسا
3 مهر 93 10:32
به به سمبوسه.نوش جون کار رادوین هم خاطره ای شد واسه آینده اش
رومینا
پاسخ
mona.
3 مهر 93 10:56
مثل همیشه عااالی ممنون از نکته های مفیدی که یادآور میشی
رومینا
پاسخ
مینا
3 مهر 93 15:15
سلام رومینا جون .ممنون از پیام تبریکت ایشالا شماام کارات زودتر ردیف بشه بتونی برای رادوین جون یه هم بازی بیاری . عزیزم نی نیمونم ناز پریه اقا مهربد میخواد ابجی دار بشه  
رومینا
پاسخ
مرسی مینا جون پس پرنسس عزیزم . واییییییییی خدای من نمیدونی خیلی خوشحالم عزیزم
نیکــو
3 مهر 93 20:23
الان دوباره امتحان کن ببین درست نشده ؟؟ نمیدونم چرا فقط برای شما اینجوریهبدبختی نمی تونم رمز هم بردارم برات اگه نشد به مدیریت تلگراف می کنم نگران نباش عزیزم
شبنم
4 مهر 93 23:11
میمینا باهات همدردم ! چون نگار هم ی بار این بلا رو ب سر من آورده بوووددد !!! منم واقعا نمیدونستم اون لحظه بخندم یا گریه کنم اما خووب یادم هست که خونسردیم رو حفظ کردم !!! الان که یادم میفته عصبانی میشم !!! با خوندن مطالبت مثل همیشه ، احساس زیبات رو بهم انتقال دادی و نهایت لذت رو بردم . حظ واقعی ...
رومینا
پاسخ
کیان
5 مهر 93 8:46
خاله چقدر قشنگ مینویسی
مامان آرمیتا
6 مهر 93 16:14
رادوین جان چقدر خوبه که داری زبان یادمیگیری وشما دوست خوبم امیدوارم همیشه تا ابدکل زندگیتون سرشار از عشق وخوبی باشه
رومینا
پاسخ